سفارش تبلیغ
صبا

دردواره

به قول یکی

اولین ها همیشه اولین اند

و

هر بار نگاهت میکنم

مثل دفعه ی اول

فقط نگاهت می کنم

و نگاه دوباره ی تو

برای "من"

اولین بار است ...

 

به قول همون "یکی"

اینجا دیگر دنج نیست

 

باقی حرفا باشه واسه یه جای دیگه

 

و معذرت از همه ی مخاطبین کم اینجا

 

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت ...آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت

 

 

 


نوشته شده در یکشنبه 92/5/13ساعت 10:34 عصر توسط دردواره| نظرات ( ) |


بسم الله

 

دلش شور مى زد ...

حق هم داشت ...

اما امیدوار بود ...

حال پدر اصلا تعریفى نداشت ...

ولى ناسلامتى این پدر با همه ى پدر ها فرق داشت...

زمانى

این پدر سردار خیبر یود

دست راست رسول خدا بود

این پدر کسى ست که در جنگ احد زخم هاى زیادى بر بدن داشت که یکی شان براى از پا انداختن مرد جنگى کافى بود

ولى على   (ع) ،على(ع) بود

بى خود به او اسدالله نمى گفتند

و على(ع) خدا رو شکر مى کرد که ذره اى عقب نشینى نکرد

اما این بار فرق مى کرد

...

این بار على(ع) افتاده بود

و زخم ها...

انگار اجازه ى التیام نداشتند

 

این بار على(ع) نگران بود

نه براى خودش

که براى یتیمانش

براى یتیمان کوفه

براى اینهایى که چند سال بعد

جلوى فرزندانش مى ایستند

پشت حسن(ع) ش نمى ایستند

با حسین(ع) ش مى جنگند

به زینب(س)  ش مى خندند

 

این بار على(ع) خسته بود

نه از زخم و جراحت

شاید خاطرات مدینه برایش زنده شده

شاید دوباره یاد کوچه افتاده

کوچه...طناب...حسن(ع) ... حرامى ... خون ...زهرا(س)

بگذریم...

 

این بار على(ع) انگار خوشحال بود

گویا بعد از رفتن زهرا(س) هیچوقت این طور خوشحال نبود

خوشحال از دیدار دوباره اش با زهرا(س)...

 ............................................................................................................................

دلش شور مى زد

حق هم داشت

اما همچنان امیدوار است

به سفارش پدر براى قاتلش شیر اورده بود

شایدم امده بود مطمئن شود

به ملعون گفت

به امید خدا حال پدرم خوب مى شود

نانجیب لبخند زد ...

اصلا ، انگار بناست دل این دختر با لبخند حرامیان اتش بگیرد

نانجیب مى سوزاند دلش را

مى گفت پدرت بر نمى خیزد

راست هم میگفت ...

هزار درهم شمشیر را خریده بود هزار درهم زهرش را ...

مى گفت ضربه اش را میان اهالى مشرق و مغرب تقسیم کنند همه شان مى میرند .

کاش این بار هم حرفهایش دروغ بود  ...

این بار ...

راست مى گفت

..................................................................................................................................................... 

دلش شور مى زد

حق هم داشت

دیگر اما امیدى نداشت

و باید به وصیت پدر عمل مى کرد

"صبر صبرا"

 

حاشیه : امان از دل زینب(س)

دل تان لرزید دعا کنید

 

 


نوشته شده در یکشنبه 92/5/6ساعت 11:53 عصر توسط دردواره| نظرات ( ) |

 


بسم الله

لیلة القدر خیر من الف شهر

 

یعنى اگر من امشب عاشقت شوم

انگار 1000 ماه است عاشقت شدم...

یعنى انگار که از اول هم عاشق خودت بوده ام...

اگر بشود یعنى مى توانم یقین کنم که چشم بر همه ى گناهاى گذشته ام بستى و دوباره به عبد شدن من امیداوار شده اى ...

اگر بشود ...

چه شود ...

 

پس من امشب از خودت مى خواهم ...

از خودت مى خواهم که بیایى و دستم را بگیرى

و نگذارى دیگر دستم را از دستان مهربانت بیرون بکشم

از خودت مى خواهم که این دل صاحب مرده را به راه خودت و دوستدارانت بکشانى

از خودت مى خواهم که خودت در کنج این دلم بنشینى و بیرون هم نروى

اصلا نامه ى اعمالم را خودت بنویس

من هم سعى خودم را میکنم که گلایه اى نداشته باشم

و اگر از بد روزگار زبانم به شکوه و ناله بلند شد تو بگذار روى ضعیف بودنم

تو بگذار رو اینکه باز فراموش کردم که تو خیرم را بیشتر از خودم مى خواهى...

باز فراموش کردم که تو دلت بیشتر از خودم به حال من مى سوزد

باز فراموش کردم که تو بیشتر از خودم نگران منى ...

مولاى من ...

من

از شیطان

از دشمنانت

و از خودم

و بیشتر از بقیه از خودم

به سوى تو فرار مى کنم

به سوى تو پناه مى آورم

اصلا امامم به من یاد داده که بگویم

انا هارب منک الیک

من از تو به سوى تو پناه مى آورم ...

مولاى من

امشب قرآن به سر مى گیرم

و تو را به خوبانت قسم مى دهم

تا شاید

دست قرآن ناطقت

دست اول شهید محراب تو

 دست عاشق تو

دست معشوق تو

از روى لطف

به سرم کشیده شود ...

این تو و این پرونده ی سال بعد من ...

هر چه برایم مى خواهى بسم الله ...

 

پ.ن : اللهم العن قتلة امیرالمومنین (ع)

دعام کنید ...

 


نوشته شده در شنبه 92/5/5ساعت 7:32 عصر توسط دردواره| نظرات ( ) |

بسم الله

 

این یک قاعده است

و استثنائی ندارد

اگر مرتکب گناه شوى ، از نعمتى محروم خواهى شد

و جبران آن بسیار سخت تر از انجام ندادنش است

.............................................

حالا این منم و این همه گناه و ...

تو ...

بله یک طرف این قضیه تویى

تویى که از زیر و بم من آگاهى

و حالا

بستگى به نگاه تو دارد

اینکه جبارانه نگاهم میکنى یا رئوفانه

اینکه بخاطر گناهانم عقوبتم میکنى یا به خاطر صاحب این ماه باز هم چشم میپوشى

اینکه بى خیال من میشوى و به سراغ بهتر از من مى روى یا اینکه دلت باز هم برایم مى سوزد و این بار هم دعوتم میکنى

اینکه به محفلت راهم نمى دهى یا باز میگذارى ابو حمز بخوانم

اینکه دور مرا خط میکشى و درین دنیا ولم میکنى یا دلت براى این عبد سیاه مى سوزد و دوباره در اغوشش میگیرى

اینکه مرا به حال خودم میگذارى یا اینکه دوباره قدیم الاحسانت را شفیعم قرار مى دهى

ارى

همه چیز بستگى به تو دارد مولاى من

همه چیز بستگى به نگاه تو دارد

و من ...

تنها امیدوارم

امیدوارم

به کرم کریمت

به نگاه حسن (ع) ت

امیدوارم به مهربانى على(ع) ت

امیدوارم به اینکه على(ع) تو

على(ع) من

به من یتیم هم نگاهى کند

دستى به سرم بکشد

لطفى کند و گوشه چشمى به من کند

و من

میترسم ...

میترسم این بار کاسه صبرت لبریز شده باشد

میترسم از اینکه مرا نیز با بدترین بندگانت عذاب دهى

میترسم که این بار چشمت را روى من ببندى و ... خدا نکند

و حرف اخرم این است

...................................

خودت میدانى من دوستت دارم

من با همه ى نادانیم دوستت دارم

من با همه ى گناهانم دوستت دارم

من 14 نورت  را دوست دارم

و من

جور دیگرى

حسین(ع) ت را دوست دارم

حتى اگر آتشت مرا بگیرد

خودت میدانى

من حسین(ع) ت را دوست دارم ...

 

پ.ن : خدایا شکرت برای وجود این ماه و شبهایش و دعای ابوحمزه

 

پ.ن : شبای قدر همدیگه رو خیلی دعا کنیم ...


نوشته شده در جمعه 92/5/4ساعت 5:0 عصر توسط دردواره| نظرات ( ) |


بسم الله

به نیمه ى ماه رسیده ام

و افسوس میخورم

که چرا بیشتر استفاده نکردم ازین سفرهى رحمت و برکت ...

افسوس میخورم که هنوز براى او نشدم

هنوز هم در دعاهایم بوى منیت مى اید

هنوز هم لابه لاى دعاهایم براى او

براى دنیاى خودم هم دعا میکنم

هنوز هم اصرار دارم روى خواسته هایم

و هنوز هم خدا با من مراعات میکند

شاید به برکت مولود این ماه

شاید به برکت مقتول این ماه

شاید به برکت جفتشان

نه حتما به برکت همه شان ...


......

تا حالا بقیع دعوت نشدم

و غربتش را نچشیده ام

اما حسش کرده ام

اما بوی غربت آن از کیلومترها راه هم قابل استشمام است

..........

این روزها همه از خدا کربلا مى خوان اما ...

من دل تنگ بقیعم

دل تنگ غربتش

دل تنگ خاکش

دل تنگ بزرگانش

که این روزها بقیع عجیب خلوت است

خدایا قسمتمان کن

کریم خدا دعوتم کن

پ.ن : هنوز هم کسی نمی داند چرا موهای کریم آل الله در میانه ی جوانی سپید شد 

پ.ن : از اعمال امشب زیارت ارباب مونه

پ.ن: کریم خاندان کرم سوال نکرده جواب سائل را مى دهد خودت فکر کن اگر از ایشان بخواهى امکان دارد جواب ندهد ؟؟؟  



نوشته شده در چهارشنبه 92/5/2ساعت 1:45 عصر توسط دردواره| نظرات ( ) |

 

این بار باید از آخر شروع کنم ...

خبر بسیار عجیب، وحشتناک ،تکرار نشدنى،ناراحت کننده ...

اصلا براى توصیفش باید صفتى جدید تعریف شود تا همه ى واژه هاى بالا را در بر بگیرد...

به اول برمى گردیم ...

پس از اداى اعمال مسجد کوفه ، خسته در ماشین مى شینى و به امید زیارت اخ الرسول راهى نجف مى شویم ...

به نجف که مى رسى از شکوه و عظمت امیرالمونین دیگر خسته نیستم و اصلا به ناهار فک نمى کنى به حرم مى روى و اذن دخول مى خوانى اذن مى دهند،داخل مىشوى

دور ضریح طواف مى کنى و اماده مى شوى براى زیارت کردن

مى گویند مهمان سفره حضرت امیر هستى

گشنه نیستم اما دعوت سفره حضرت امیر را نمى شود رد کرد .

به مضیف عتبه علویه مى رویم و تطمیع مى شویم

به حرم برمى گردیم

درهاى حرم را براى غبار روبى بستند

اصلا ناراحت نیستم و به قول عزیزى

لحظه ى انتظار فتح المبین خوش است ...

گوشه اى روبه روى ایوان حرم مى نشینى و به این شعر یقین پیدا میکنم

ایوان نجف عجب صفایی دارد ...

امین الله مى خوانم و حظ مى برم ...

با عبدالخالق اشنا مى شوم و از نوشته اش کیف مى کنم

از پنجره اى غبار روبى را تماشا مى کنم ولی قرار نیست سید را ببینم ...

درهارا باز مى کنند و  با امیرم حرف میزنم و گله میکنم

زیارت میکنیم و برمى گردیم به محل استقرارمان و کنار بین الحرمین ...

ولی ...

بعد نماز مغرب و عشا سید را مى بینیم

مى گوید در نجف دنبالمان میگشته

فکرش را هم نمى توانم بکنم

اصلا فکرش هم برای من قابل تصور نبود ...

سید مى خواست ما را هنگام غبارروبى به داخل ضریح ببرد !

باید از غصه بمیرى...

قطعا کارى کرده اى که راهت نداده اند ...

وقتى درگیر امال دنیایى ت باشی همین مى شود ...

سریع یادت می آورند ...

که هنوز اماده نیستى...

 

پ.ن : خدایا شکرت به خاطر همه چی مخصوصا سفر اخیر و ماه مبارک و محبت ائمه (ع) و ...

پ.ن 2: وقتی نامه ی ابو خالق رو میخونی به ذهنت میاد که ابوخالق بیشتر از تو رهبرتو میشناسه ...

پ.ن 3 : سفر نجف خیلی عجله ای شد و واسه همین سریع نوشتم ...

خدایا ما به همین سفرهای کوتاهم قانعیم دوباره قسمتمان کن ... 

 

 


نوشته شده در دوشنبه 92/4/24ساعت 11:29 عصر توسط دردواره| نظرات ( ) |

اصلا یک ذره هم احساس غریبى نمى کنم ...

دلیلش هم مشخص است...

اینجا عجیب به مشهد خودمان شبیه است

حس و حالش نه از جنس حزن که از جنس نشاط است...

اصلا دوست دارى نه زیارت کنى و نه نماز بخوانى، دوست دارى یا یه گوشه بشینى و با صاحبان اینجا حرف بزنى، حرفى از جنس خودمان ، حرفى از جنس درد و دل ،حرفى از جنس نور

بعد از آن مى خواهى دور ضریح طواف کنى دور امامانت بگردى ، دوست دارى بى توجه به گرماى شهرشان،بى توجه به الودگى هاى شهرمان ،بى توجه به ناارامى هاى اطراف فقط نگاه کنى و اطراف حرم کنجى بشینى و با رفقا گعده بگیرى...

اصلا بهترین توصیف براى کاظمین این است...

جایى همانند خانه ى خودمان ؛ مشهد

سفر کاظمین جمعه 14 تیر 92

پ.ن : اتفاقات حاشیه ای زیادی رخ داد اما ذره ای از شیرینی زیارت کم نکرد ...
پ.ن 2 : ادم وقتی از سفری برمیگرده که خیلی بهش خوش گذشته تا یه مدت همش تو خاطرات سیر میکنه حالا اگه اون سفر کربلا باشه ، خیلی بیشتر  با خاطراتش می سوزه

نوشته شده در جمعه 92/4/21ساعت 10:47 عصر توسط دردواره| نظرات ( ) |

   1   2      >